تبليغاتX
زیر یک سقف مشترک
زیر امن ترین سایه بان هستی ، دلواپس دلواپسی های یکدیگر باشیم

تو كتاباي زيادي خونده بودم كه زن و شوهر در طول هفته ، بايد ساعتي رو به تنها بودن با هم اختصاص بدن . بشينن و فقط با هم حرف بزنن.

من و محمد هم زياد با هم صحبت مي كرديم . اما بيشتر ، مواقعي كه عاشق هم بوديم و دلمون واسه هم قنج مي رفت . مسلماً تو اين حس و حال ، تنها چيزي كه ذهنمون به ياد مي آره خوبيهاي همديگه و لحظه هاي خوشي هست كه كه كنار هم داشتيم . اين بد نيست . اصلا هم بد نيست . اما احساس مي كنم تو اين شرايط ناگفته هايي كه بايد بيان مي شدن ، همچنان از ديد و نظرمون پنهان مي موندن . طبيعيه كه حرف زدن تو اوج عصبانيت و با قهر و دعوا و داد و بيداد هم دردي رو دوا نمي كنه .

تازه ديشب بود كه فهميدم حرف زدن چه ابهاماتي رو واسه آدم روشن مي كنه . هميشه دلم مي خواست محمد نسبت به خيلي چيزايي كه اطراف من مي بينه عكس العمل نشون بده . اينكه وقتي مي خوام برم بيرون ، اگه آرايشم تند شده يا اگه رژ لبي كه استفاده كردم به صورتم نمي آد بهم بگه. اينكه وقتي مي خوايم بريم مهموني ، محمد بگه كدوم مانتو رو با كدوم شال يا روسري بپوشم كه بيشتر بهم بياد. يا اينكه وقتي با سميه مي خوام برم بيرون ، بهم بگه زودتر برگرد يا امروز نرو ، واسه اينكه دوست ندارم تنها باشم. يا وقتي پريود مي شم بدون اينكه حرفي بزنم ، بيشتر مراقبم باشه و جالب اينجا بود كه ديشب وقتي تو ماشين خيابون گردي مي كرديم و اعصاب من به هم ريخته بود ، محمد ازم خواست حرف بزنم و من همه اينا رو بهش گفتم.

در جواب بهم گفت : خيلي دلم مي خواد وقتي مي خواي بري بيرون از من بپرسي كه كدوم مانتو رو بپوشم . خيلي دلم مي خواد وقتي مي خواي آرايش كني درمورد غلظت رژگونه يا حتي ريملت ازم سوال كني. خيلي دلم مي خواد وقتي پريود مي شي واسم ناز كني و منم نازتو بخرم ( قابل توجه خانمهايي كه مثل من اصلاً اهل ادا و اطوار و عشوه و غمزه نيستن )

تعجب مي كردم از اينكه مي ديدم تو تمام اين مدت كه احساس مي كردم محمد نسبت به من و زندگيمون دلسرد شده ، اونم دنبال همون چيزي مي گرده كه خواسته و ميل قلبيه منه . نتيجه رفتار من و محمد هيچ فرقي نداشت. اينكه من ازش درمورد پوششم سوال مي كردم  يا اگه اون درمورد لباس پوشيدنم نظر مي داد ، در هر صورت به يه هدف مي رسيديم. اما چيزي كه ذهنمو مشغول كرد اين بود كه ، چرا ، واقعاً چرا با هم حرف نمي زنيم. چرا وقتي از دست همسرمون دلگيريم ترجيح مي ديم تو خودمون بريزيم يا مطلب رو طوري با عصبانيت بيان مي كنيم كه تنها نتيجه اش مي شه قهر و دعوا. چرا وقتي خوشحاليم و از داشتن همسرمون به خودمون مي باليم ، به زبون نمي آريم ؟

خيلي وقت بود فراموش كرده بودم محمد همونيه كه مدتها واسه رسيدن بهش ، پشت در خونه خدا ، بست نشسته بودم .

تصميم گرفتم از اين به بعد تصور كنم امروز آخرين روزيه كه محمد رو در كنار خودم دارم. مطمئنم از امروز همه چي عوض مي شه . مطمئنم چون مي خوام .

ديگه نمي خوام تو انجام دادن كارهايي واسه زندگيم ، سهل انگاري و كوتاهي كنم كه انجام دادنشون نه تنها دشوار نيست كه خيلي هم آسون و پيش پا افتاده است. ديگه نمي خوام عشق و محبت رو از محمد عزيزم دريغ كنم كه سالهاي دور ، وقتي وجدانم رو قاضي اعمالم مي كنم ، بهم بگه تو عرضه انجام دادن كمترين كارها رو هم واسه زندگي مشتركت نداشتي.

 

 

 

اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام می دادید ، همان نتیجه ای را می گیرید که همیشه می گرفتید ... 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/03/06ساعت 20  توسط سمیه  | 

۲۹ اسفند راه افتادیم به سمت شیراز . روز اول فروردین موقع سال تحویل ، تو نائین کنار یه امامزاده بودیم . دعای توسل می خوندن . ناخودآگاه دلم گرفت . از خدا خواستم تو سال جدید هیچکدوم از بنده هاش رو تنها نذاره . ازش خواستم به همه اول سلامتی و بعد هم آرامش بده .
راه افتادیم سمت اصفهان . ظهر بود که به اونجا رسیدیم . ۴ ساعتی رو رفتیم خونه پسرخالم که حدوداً ۵-۴ سالی می شه ازدواج کردن و به خاطر مسافت دوری که با اقوام دارن ، تقریبا تنها زندگی می کنن . از دیدنشون خیلی خوشحال شدم و خیلی هم تو فکر رفتم . آخه ، اونا وقتی دانشجو بودن با هم آشنا شدن و ازدواج کردن . اونطور که خودشون می گفتن به خاطر تحصیل و نداشتن منبع درآمد ، زندگی سختی رو پشت سر گذاشته بودن و جالب اینجا بود که به نظر من زندگی خیلی موفقی رو تشکیل داده بودن . هم خودش و هم خانمش هنرمند ، احساسی ، با همت و فوق العاده موفق بودن . باور کردنی نبود که بتونن با این همه مشکل دست و پنجه نرم کنن و حالا ... . هر دو شون کارشناس مرمت آثار باستانی هستن و حالا میثم بعد از این همه سختی ، کارمند سازمان میراث فرهنگی و ناظر پروژه های مرمت آثار تاریخی شده . از دیدنشون خوشحال شدم و بیشتر از دیدن این همه موفقیتی که بعد از رنج و سختی به دست آورده بودن .دعا می کنم تا آخرین لحظه ای که با هم هستن ، همینطور عاشقانه و هنرمندانه کنار هم بمونن .
روز دوم عید بود که به شیراز رسیدیم . اولین جایی که رفتیم پاسارگاد ( آرامگاه کوروش ) بود . واقعاً بی نظیر و باور نکردنی بود که فرهنگی با این قدمت و شکوه ، تو ایران برقرار بوده که متاسفانه الان ... زمانی که تو اروپا ، مردم هنوز تو حال و هوای عصر حجر و انسانهای اولیه بودن ، کوروش منشور حقوق بشر رو تنظیم کرده بود  و تو دوران حکومتش هیچ انسانی به عنوان برده زندگی نمی کرد . همه و همه در ازای کاری که می کردن ، دستمزد می گرفتن و تمام خانم ها ، در اون زمان ، مرخصی زایمان با حقوق داشتن . به نظر من فقط می شه این عظمت رو تحسین کرد و به خاطر از دست رفتن فرهنگی با این اقتدار تاسف خورد.
تخت جمشید ، نقش رستم ، آرامگاه سعدی ، حافظ ، باغ ارم ، نارنجستان قوام و ... اونقدر با شکوه و زیبا بودن که هرچی بگم کم گفتم . فقط اینکه سفر شیراز جزو به یاد موندنی ترین سفرهایی شد که با محمد مهربونم رفتم .
امروز ( سیزده به در ) جایی نرفتیم . آخه دیروز از شمال برگشتیم . نمی دونم دریاچه شورمست رو تا حالا دیدین یا نه . اگه ندیدین حتما برید و ببینید که به نظر من فوق العاده است. کنار دریا به یاد بچگی ها ، بادبادک پلاستیکی خریدیم و بادبادک بازی کردیم . با این تفاوت که چهار تا قرقره نخ ، اضافه بر نخ بادبادک بهش وصل کردیم و اونقدر بالا رفت که خیلی از آدم بزرگای دیگه رو هم به هیجان آورد و به پیروی از ما رفتن و بادبادک خریدن . خیلی خیلی خیلی خوش گذشت . قاطی بچه ها شدن و پا به پای اونا بازی کردن خاطره ی فراموش نشدنی برامون به جا گذاشت . 
دو هفته تعطیل بودیم و کنار همدیگه ، روزای خیلی خوبی رو گذروندیم . از فردا دوباره باید بریم سر کار و بازهم تلاش برای ادامه زندگی شروع می شه . تعطیلات عید به من که خیلی خوش گذشت . امیدوارم به همه خوش گذشته باشه .

 

 همیشه دو چیز مجذوبم می کن : آبی آسمان که می بینم و می دانم که نیست ، خدایی که نمی بینمش و می دانم که هست .

 

 

+ نوشته شده در  87/01/13ساعت 16  توسط سمیه  | 

یه وقتایی نمی دونم چرا به مهربونی خدا شک می کنم . نمی دونم چرا یادم می ره که واقعا و به تمام معنا یه نفر همیشه و همیشه بالای سرمون هست و هوامون رو داره . خوشحالم . خیلی زیاد . دو تا دلیل بزرگ هم واسه خوشحالیم دارم .
اول اینکه دوباره مشغول به کار شدم . امروز دومین روز کاریم تو محل جدید بود . دوم اینکه داداش مهدی گلم بعد از تقریبا ۹ سال زندگی مشترک داره پدر می شه . اونم  ۲ قلــــو  . خدایا ازت می خـــــوام غنچه های داداشم صحیح و سالم دنیا بیان .
دیگه اینکه برای تعطیلات عید قراره بریم شیراز من و محمد . مطمئنم خیلی بهمون خوش می گذره . دعامی کنم سال جدید برای همه ، پر از خوشی و موفقیت باشه و برای همتون روزای خیلی خوبی رو آرزو می کنم .
راستی امسال هم برای کنکور ثبت نام کردم . ولی هرکاری می کنم دل به درس بدم و بتونم  یه رشته خوب قبول شم ، فاییده نداره خیلی دلم می خواست سفت و سخت می چسبیدم به درس و ... . اما تا یه پیشنهاد کاری بهم می شه همه چیز یادم می ره . امسال سومین باره که برای کنکور ثبت نام می کنم . سال اول که حتی به خودم زحمت ندادم کارت ورود به جلسه رو بگیرم . پارسال کارت گرفتم ولی چون برای گرفتن تست اعتیاد از محمد ، رفته بودیم آزمایشگاه و خیلی نگران بودم ، حس و حال حاضر شدن سر جلسه رو نداشتم . خدا می دونه امسال چه گلی به سرم می زنم  . خیلی از دست خودم عصبانی ام . می دونم دارم اشتباه می کنم .

داداش مهربونم بابا شدنت مبارک . از ته دل خوشحالم و برای سلامتی کوچولوهای دوست داشتنی ات دعا می کنم .
زن داداش گلم ، دوست داشتنی ترین عروس دنیا ، حس قشنگ مادری گوارای وجودت

 

روی هر پله که باشی ، خدا یه پله از تو بالاتره . نه به خاطر اینکه خداست ؛ به خاطر اینکه دستت رو بگیره .

  

+ نوشته شده در  86/12/21ساعت 22  توسط سمیه  | 

گاهی که دلت می گیرد ، آن زمان که صدا پشت بغض های گاه و بیگاه زندانیست و تلنگری بس است برای شکستن کاسه صبرت که پر شده از سکوت و حرف هایی که مدتهاست ناگفته مانده ، چه می کنی ؟ همان حرفهای نگفته ای که به قول خیلی ها سرمایه دلت شده ، وقتی که می گویند سرمایه های هر دلی حرفهایی است که برای نگفتن دارد .

راستی ! هیچ وقت فکر کرده ای که صندوقچه کوچک دلت ، گنجایش چقدر حرف نگفته ، بغض نشکسته و اشک نریخته را دارد ؟!!!

 

داشتم به این فکر می کردم که ما آدما به عنوان همسر، مادر ، پدر ، خواهر ، برادر و یا حتی دوست صمیمی دیگران چقدر به وظایفمون در قبال همدیگه عمل می کنیم ؟ اصلا منظورم وظایف روزمره و عادی که تو خیلی از زندگی ها جریان داره نیست . روزمرگی هایی که در قبالش خیلی هم به خودمون می بالیم .

تا حالا چندبار شنیدین که می گن همدلی از همزبونی بهتره ؟ چندبار قبل از اینکه همزبون طرف مقابلتون باشین ، همدل و همراز و سنگ صبورش بودین ؟

خیلی وقتها هیچکدوم از ماها اونی نیستیم که باید باشیم .

تا حالا شده ناخواسته اشتباهی مرتکب شده باشین ؟ هیچوقت دلتون خواسته تو همچین موقعیتی کسی رو داشته باشین که خیلی راحت ، بدون هیچ ترس و ابایی از اینکه نکنه طرف مقابلم ناراحت بشه ، نکنه راجع به من بد فکر کنه یا ، نکنه حرف منو بعدها دستاویزی برای رنجوندنم قرار بده ، سفره دلتون رو پیشش باز کنین و ... . بعید می دونم کمتر کسی یه همچین سنگ صبوری رو تو زندگی داشته باشه . حتی بعید می دونم خودمون تونسته باشیم برای یک نفر هم که شده ، یه محرم اسرار واقعی باشیم . خوب که فکر می کنم می بینم اونقدر تعصب ، غرور ، حسادت و زودرنجی های بی پایه و اساس سراسر وجودمون رو گرفته که هیچوقت به خودمون اجازه نمی دیم معنای واقعی همدلی رو بفهمیم .

کاش می شد یاد بگیریم ظرفیــــــتمون رو اونقدر بالا ببریم که نزدیک ترین فــــرد به آدم ، دلش پر نباشه از پشیمونی ها و حرفهای نگفته ای  که خیلی وقتها از بدترین شکنجه ها ، بیشتر عذابش می دن .

 

 

تو زندگی مثل زودپز باش ... موقعی که جوش می آره و قل قل می کنه در کمال آرامش سوت می زنه 

 

 

+ نوشته شده در  86/12/08ساعت 13  توسط سمیه  | 

توی پست یکی به آخری از محل کار جدیدم براتون نوشته بودم . اینکه چقدر محیط دلچسب و لذت بخشی داره و تصمیم دارم به هیچ عنوان کارم رو تحت هیچ شرایطی عوض نکنم . اما ... هیچوقت تو زندگیم اینقدر که درمورد محل کارم دچار تنوع و تغییر می شم ، درمورد هیچکدوم از شرایط  دیگه ام ، تغییر خاصی برام ایجاد نشده و نمی شه . متاسفانه تو محل کار جدیدم اتفاقاتی افتاد و بعضی از همکارام مشکلاتی برام به وجود آوردن که ( ناگفته نمونه که شاید خودم هم در ایجاد این مشکلات مقصر بودم ) برخلاف میل قبلیم مجبور به ترک اونجا شدم. بعد از اون هم جای دیگه ای پذیرفته شدم که از بد اقبالی من ، بعد از تموم شدن یک ماه دوره آزمایشی به این نتیجه رسیدم که آب من و سرپرست خانمم تو یه جوب نمی ره و باز این منم ؛ زنی تنها در آستانه فصلی سرد
اگه نخوام بی انصافی کرده باشم و اگه شما قول بدین چشمم نکنین ، بختم تو بدست آوردن کار فوق العاده بلنده  ولی تو نگهداشتنش بسیار بد شانس و به قول خودمون بی عرضه ام. الان که دو سه روزی می شه بیکار شدم ، به شدت کلافه ام و احساس بیهودگی و پوچی می کنم. کاش می دونستم چــــرا اینــــقدر بد می آرم ؟ نمی دونم ، شاید به خاطر تنوع طلبی بیش از اندازم باشه ، یا به خاطر اینکه هرجا می رم سر کار ، حاضر نیستم همون روال سنتی و پرحجم پرسنل قبلی رو ادامه بدم و همیشه دلم می خواد ایده و طرح جدید بدم تا هم حجم کارها کمتر بشه و هم کارها سریعتر و با صرف انرژی کمتری پیش بره . خب طبیعی اگه شما هم جای کسانی باشین که مدتهاست اون پست رو دارن با شیوه خودشون اداره می کنن ، به این راحتی حاضر نمی شین تحولات و شخص جدید رو بپذیرین.
الان که دارم از کلافگی و دلتنگی هام می نویسم ساعت از ۱۲ شب گذشته . محمد که به خواب شیرینی فرو رفته . اما من از شر این فکر و خیالا نمی تونم چشم رو هم بذارم.
واسم دعا کنین زودتر بتونم کار پیدا کنم. آخه می دونین چیه :
الف- روحیه من اصلا با روحیات یه خانم کدبانوی خونه دار که می تونه خودش رو با کارهای خونه سازگار کنه جور در نمی آد . ساده تر بگم بیکاری دیوونه ام می کنه.
ب- وقتی سرکار نمی رم احساس می کنم بی پولی ، قسطای عقب مونده و خالی شدن آخر ماه جیبامون بیشتر می شهو این به شدت منو دچار افسردگی و بی انگیزگی برای ادامه زندگی می کنه.
ج- وقتی بیکارم فوق العاده عصبی ، زودرنج ، تند مزاج و .... خلاصه بگم یه هیولای غیر قابل تحمل می شم
فکر کنم زیادی دارم چرت و پرت سر هم می کنم. می دونین چی دلم می خواد ؟ دوست دارم فردا صبح که از خواب پا می شم ، تلفن خونه زنگ بزنه و منو دعوت به کار کنن
یه اعترافی بکنم ؟! من اصلا بنده خوبی برای خدا نبودم و نیستم. اینو خودشم خوب می دونه . ولی هیچوقت هیچوقت هیچوقت درمورد پیدا کردن کار دست رد به سینه ام نزده. خدایا چی می شه فردا وقتی از خواب پا می شم ...
دلم گرفته . وقتی دائم تو خونه می مونم حتی حوصله ندارم واسه خودم برنامه ای بریزم و هدفی رو دنبال کنم. اینم از اون اخلاقای گند منه دیگه . فکر کنم کاریش نمی شه کرد...

 

تمام محبتت را به پای دوستت بریز اما نه تمام اعتمادت را !

 

+ نوشته شده در  86/12/04ساعت 0  توسط سمیه  | 

سلام.
یه جایی خوندم زندگی مثل بستنی ای می مونه که اونو ناخواسته بهت هدیه دادن . می تونی بستنی رو با اکراه قبول کنی و بدون اینکه حتی مزه مزه اش کنی آب شدن و تمـــــوم شدنش رو نگـــاه کنی و... یا اینکه می تونی اونو با میل و رغبت بگیری ، بخوریش و از خوردنش لذت ببری.
امروز ۲۶ سال و دو روز از وقتی که به منم یه دونه از این بستنی ها دادن می گذره . شاید غیر از روزهای خوب بچگی ، همون روزایی که بزرگترین آرزومون ، بزرگ شدن بود ، این بستنی رو با لذت نخوره باشم و الان مدتهاست که با اکراه ، تموم شدن روزای زندگیم رو نگاه می کنم.
خدایا حس عجیبی دارم . یه حس پر از دلتنگی ، اضطراب ، ناامیدی ، کلافگی و مهمتر از همه اینا شرمندگی . آره ، شرمنده ام . شرمنده تو ، خوبیات ، گذشتای بی حد و اندازه ات . دیدی وقتی یه مشـــکلی برامــــون پیش می آد با چه دل پاکی می آیم سراغت . با چه یکدنگی و لجبازی ای کلون در خونه ات رو تق تق می زنیم و تا حاجتمون رو نگیریم بی خیال این همه پر رویی نمی شیم . وای به روزی که به قـــول خــــودمــون خرمـــون از پل می گذره .
دلم لک زاده واسه روزایی که مشکل دارم . نه ، واسه مشکل دلم تنگ نشده ، واسه راز و نیازای خالصانه ، نماز خوندنای با حواس جمع و دل بی هوا و هوس اون روزا تنگ شده . واسه روزایی که تــــوی هر ثانیـــــه اش بارها و بارها بهت قول دادم که دیگه هیچوقت فراموشت نمی کنم و تا آخر عمرم نوکرتم . ولی چه فاییده . نمی دونم تو این چند سال ، چند بار با گذشت و مهربونیت مشکلم رو حل کردی و بهم آرامش دادی ؟ اما خوب یادمه که همیشه و همیشه زیر قولم زدم و بازم شدم همون سمیه بی چشم و رویی که تا یه مشکل براش پیش می آد یادش می افته که خدایی هم هست که اونقدر مهربونِ که دوباره می تونه با پر رویی بره در خونش و بهش بگه خدایا غلط کردم ، همین یه بار کمکم کن ، قول می دم آخرین بارم باشه که دست از پا خطا می کنم . ولی ...ای دل غافل

 

در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند ، هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد

 

+ نوشته شده در  86/12/03ساعت 19  توسط سمیه  | 

سلام به همه اونایی که تو این مدت واقعاً دلم براشون تنگ شده بود . مخصوصاً آزاده گلم که از همون اول مهربونیاش شامل حالم شد .
بالاخره خونه به دوشی و از این بنگاه به اون بنگاه سرک کشیدنا تموم شد و ما دوباره به یه خونه جدید نقل مکان کردیم. چون خونه قبلی تو یه خیابون اصلی و پر سر و صدا بود و اینجا تو یه کوچه ، سکوتش آرامش فوق العاده ای بهمون می ده . به محل کار جدید هم به شدت عادت و وابستگی پیدا کردم طوری که اصلا تعطیلات رو دوست ندارم و دلم می خواد دائم تو محیط کارم باشم.
مدتها بود که تو فکر یه تشکر درست و حسابی از زن داداشم بود تا اینکه چند روز پیش وقتی به خونه بر می گشتم رفتم و یه دست لباس زمستونی برای بهاره (برادرزاده عزیزتر از جونم) و یه دست هم برای زن داداشم خریدم . وقتی پرسید مناسبت این هدیه چیه ، بهش گفتم وقتی کادو رو باز کنی خودت می فهمی . براش یه نامه کوتاه نوشته بودم :
... دوستت دارم و می خوام بدونی که خیلی برام عزیزی . ازت متشکرم به خاطر فرشته کوچولویی که با وجودش رنگ ناب و خدایی به زندگیمون داده . کوچولوی دوست داشتنی ای که سرچشمه پاک و مقدس و الهی اون تو هستی . ازت ممنون که اگه تو نبودی الان این عطر دل انگیز شادی بخش خونه دلامون نبود ... .
احساس کردم وقتی به آخر نامه رسید خوشحال شد و منم از خدا فقط و فقط اینو می خواستم . امیدوارم به قول محمد این کارم اثر ماندگاری تو ذهنش گذاشته باشه.
و چقدر خوب بود که هممون یاد می گرفتیم ، هدیه دادن و تشکر کردن همیشه مناسبت های به خصوص و تاریخی مثل روز تولد ، سالگرد ازدواج و ... نمی خواد .  

 

آنجا که مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد ، زندگی به رنج کشیدنش می ارزد .
                                                                                         < دکتر علی شریعتی >

 

پی نوشت : آزاده جون متاسفانه نمی تونم وبلاگت رو باز کنم . اگه زحمتی نیست آدرس ایمیلت رو برام کامنت بذار تا بتونم شماره ام رو بهت بدم . منتظرم عزیز دلم .

+ نوشته شده در  86/07/21ساعت 16  توسط سمیه  | 

از آخرین پستی که نوشته بودم دقیقاً ۲۱۰ روز می گذره . اونقدر ننوشتم که حتی دستم دیگه به صفحه کلید عادت نداره . با اینکه خیلی دلم می خواد بنویسم ، ولی نمی دونم چرا اینقدر دیر به دیر سراغ وبلاگم می آم که بخواد ۲۱۰ روز بین دو تا پست فاصله بیفته . به هر حال دوباره اومدم که باز هم شروع کنم . اومدم با کلی اتفاق و خبرای تازه .
می دونم الان و تو یه پست نمی تونم و حوصله اش رو هم ندارم که تمام اتفاقات این چند وقت رو بنویسم ، به خاطر همین فعلاً همین قدر بگم که من بازهم کارم رو عوض کردم ( البته با شرایطــــی بسیار بهـــتر و دلچسب تر ) تصمیم دارم تحت هیچ شرایطی دیگه کارم رو عوض نکنم . محل کار قبلی تجربه های خیلی خوبی رو برام داشت . پس ، از این به بعد سرم به کارمه و به حرف هیچ کس هم اهمیتی نمی دم .
صاحبخونه هم به خاطر فروش ملکش ما رو جواب کرده . اسباب اثاثیه هم فعلاً نصفه نیمه تو همه جای خونه پخش و پلاست و کم کم داره حوصله ام رو سر می بره . با همه این سختی ها ، نقل مکان کردن رو خیلی دوست دارم . عاشق تنوع ام و هر تنوعی خوشحالم می کنه . منتظرم تا زودتر به خونه جدید بریم . هرچند مال خودمون نیست ولی دوسش دارم
دیگه اینکه ... خوشحالم که دوباره برگشتم .

 

آنان که قدرت به خاک سپاری گذشته را ندارند ، به تکرار آن محکومند.

 

+ نوشته شده در  86/07/05ساعت 13  توسط سمیه  | 

 امروز اومدم اونجوری که دوست دارم اینجا بنویسیم . می خوام از هر چی که دلم می خواد حرف بزنم ، از غصه هام ، از دل گرفتگی ها و دلتنگی هام ، از کلافگی هام و .... . مگه من چقدر می تونم همه چیز رو بریزم تو خودم و از ناراحتی هام چیزی نگم .
دلم خیلی گرفته . دارم دیوونه می شم . همه چیز به هم ریخته و این اعصابم رو حسابی خورد می کنه . محمد کارش رو عوض کرده و کارخونه جدید دیر به دیر حقوق می دن . قسطامون دو ماهه که عقب افتاده و داریم با چندر غاز حقوق من روزا رو سپری می کنیم . به قدری کلافه و سر درگمم که دلم می خواد برم تو یه بیابون و زار زار  گریه کنم . اونقدر که از شدت گریه خوابم ببره .  نمی دونم از چی و از کجا شروع کنم .
دیروز تو محل کارم یه اشتباهی کردم که باعث شد رئیسم بهم بگه احمق . امروز هم بهم گفت از اول اردیبهشت وقت داری دنبال کار بگردی . به قدری بهم برخورد که همون موقع استعفام رو نوشتم و گذاشتم رو میز کارش . اما نمی دونم هدفش چیه که هیچوقت با استعفام موافقت نمی کنه . تنها چیزی که خوب می دونم و احساس می کنم اینه که اصلاً حرفاش به دلم نمی شینه . حالا چرا ، خودمم نمی دونم ؟ نمی خوام بگم اشتباهم کوچیک بوده نه ؟ خیلی خوب اشتباهم و اهمیت کاری رو که باید با دقت انجام می دادم  رو درک می کنم اما من همه ی دقتم رو در انجام اون کار به نحو احسن کرده بودم . ولی نمی دونم باز چرا یه نکته از دستم در رفت . خلاصه اینکه وقتی بهش گفتم از شنبه نمی آم بهم گفت چه بهتر . از اتاق بیرون رفت و بعد از پنج دقیقه که آروم تر شده بود برگشت . وقتی ازم پرسید چرا می خوای بری ، تنها جوابی که بهش دادم این بود که از این وضع خسته شدم . چطور وقتی خانم ف... می آد و از رفتار خانم ر... ( آشپزمون ) پیش شما گله می کنه فوری پشتش در می آین و اون طرف رو توبیخ می کنین . اما وقتی هر کی از این در وارد می شه و هر حرفی به من می زنه شما اصلاً به روی خودتون هم نمی آرین ؟ ظاهراً این طور که بوش می آد من همونقدر برای شما ارزشمندم که خانم ر... . گفتم و گفتم و گفتم و .... اونم در جوابم گفت به جان سه تا بچه ام ارزش شما و خانم ر... اصلاً در یک حد و اندازه نیست . شما اونقدر برام ارزش دارین که همیشه تو جلسات هیئت مدیره دارم از هوش و ذکاوت شما تعریف می کنم . اونم گفت و گفت و گفت .... و وسط حرفاش تنها چیزی که تو اون لحظات داشتم بهش فکر می کردم این بود که : " خالی بند دروغگو ، چطور تو قسمت اداری من که به اندازه دو نفر دارم کار می کنم همون قدر باید حقوق بگیرم که آشپزمون می گیره ؟ چطور تو قسمت اداری همه برای صرف نهار می رن به جز من ؟ از صبح تا ساعت دو ، نه می تونم یه زمانی برای صبحانه داشته باشم و نه برای نهار . با این همه فشار کاری می خواین یه ذره اشتباه هم ، نداشته باشم "
بهم گفت تو باید بیشتر از این حواست رو جمع کنی . بهش گفتم من تمام توانم رو به کار گرفتم . در جواب گفت : من توان بیشتر از این رو از تو انتظار دارم  یکی نیست بهش بگه ، مگه من تراکتورم ؟ مگه من  لیفتراکممگه من ....
آخر حرفاش ختم شد به اینکه فردا ( جمعه ) بیا سر کار و دفعه آخرتم باشه که استعفات رو برای من می نویسی . اینقدر بچه بازی از خودت در نیار و مطمئن باش تا خودت نخوای هیچکس شما رو بیرون نمی کنه . هرچند ظاهر حرفاش خیلی جذاب و دلنشین بود ولی اصلاً اصلاً به دلم نشست که نشست .
بگذریم . هرچند الان خونه ام و از محیط کار لعنتی ام دورم ولی شدیداً دلم گرفته .
چند وقتی می شه که محمد ساعت ۷ شب به خونه می آد . هر وقت وارد خونه می شه خستگی از سر و روش می باره . اونقدر این شبا این صحنه ی تکراری رو دیدم که دیگه حالم از زندگی داره به هم می خوره .
اول اسفند تولدم بود . روز تولد برای خیلی ها قشنگ ترین روز زندگیشون ، ولی برای من مزخرف ترین روز دنیاست . از کادو که هیچ خبری نبود ، فقط یه کیک برام گرفته بود که احساس کردم برای از سر باز کردن اونو خریده . مدتهاست که برام هدیه نخریده . دلم لک می زنه واسه اینکه وقتی یه روز به خونه می آد بی خبر و بی مناسبت برام یه هدیه گرفته باشه . خیلی دوست داشتم امروز زودتر به خونه می اومد تا می تونستیم با هم بریم بیرون و یه گشتی تو خیابون ها بزنیم . اما می دونم که به این آرزوی حداقل هم نمی رسم .

 

من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات

و از این غربت تلخ

که به اجبار به پایم بستند

می گریزم از شب

می گریزم از عشق

و تو ای پاک ترین خاطره ها

همه جا در پی تو می گردم

 

 

 

+ نوشته شده در  85/12/10ساعت 15  توسط سمیه  | 

تو این یک ماه و ۱۹ روزی که نبودم چه اتفاقاتی تو این وبلاگستان افتاده و من بی خبر بودم خانم همسر مامان شده ، بامبل بی به یه وبلاگ دیگه نقل مکان کرده و منم ازش بی خبرم آزاده مشغول پروژه سریال روزهای خوابگاهِ یلدا راه افتاده و آقای رضایی شادی تا بی نهایت هم همچنان داره به حرفای سیاسی ، فلسفی ، علمی ، اجتماعی ، هنری و صد البته پر مغز، ادامه می ده و این چند وقت من مونده بودم بی نصیب .
بگذریم . حال منو اگه بخواین رنگ گلای قالیه  . ترم دوم کلاس زبانم شروع شده و هر چند وقت یک بار هم سراغ کتابهای کنکور می رم . محمد از کارخونه ای که توش کار می کرده بیرون اومده و تو یه کارخونه جدید مشغول به کار شده که از نظر مالی زیاد نرمال نیستن و دیر به دیر حقوق می دن و همین هم کمی نگرانم کرده . آخه کلی قسط عقب افتاده و خرج و مخارج داریم که حقوق ناچیز من اصلا جوابگو نیست . بدتر از اون اینه که من یه اخلاق بد دارم و اونم اینه که اصلا نمی تونم در این مورد نگرانیم رو از محمد پنهان کنم  .
امروز یه پرستار برای بخش بهداشت کارخونه استخدام کردیم . خانم فوق العاده ایه . امیدوارم بتونیم دو تا دوست خوب و صمیمی برای هم بشیم . آخه می دونین من غیر از دخترای فامیل هیچ دوست دیگه ای ندارم . چون متاهل هستم و روحیات خاصی دارم با هرکسی دوست صمیمی نمی شم . ولی وقتی بشم جونم رو براش می دم . برای اون و برای دوستیمون .
راستی خونه تکونی ما در عرض یه صبح تا ظهر روز جمعه تموم شد البته فکر کنم با این وقت کم نشه به این کار خونه تکونی گفت . ولی خب ، کاچی به از هیچی
راستی نی نی داداشم اینا هم قرار شده بعد از عید دنیا بیاد . می دونه ما دلتنگ و بی تابشیم اون فسقلی هم داره ما رو اذیت می کنه .
دیگه اینکه مشهد هم نتونستیم بریم چون پول سفر جور نشد . از همه دوستایی هم که التماس دعا داشتن رسما معذرت می خوام

 

          یادت باشه دنیا گرده
          هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی شاید در نقطه شروع باشی

 

      

+ نوشته شده در  85/11/17ساعت 15  توسط سمیه  | 

دوباره من يه تصميم جديد براي تغيير وضعيت يكنواخت زندگي ام گرفتم . مي خوام توي كنكور سال ۸۶ شركت كنم خوبه نه ؟ حالا اينكه چقدر همت و پشتكار به خرج بدم و بشينم پاي درس و كتاب ، خدا مي دونه و خواجه حافظ شيرازيتو رو خدا برام دعا كنين . نه براي قبول شدنم تو كنكور . براي اينكه بتونم براي رسيدن به اهدافم تلاشي رو كه بايد بكنم . براي اينكه ياد بگيرم تو زندگي هيچ چيزي بيشتر ازپشتكار نمي تونه به آدم كمك كنه .
محمد هم تصميم گرفته دنبال يه كار جديد بگرده . خلاصه كه حسابي چسبيديم به زندگي و مي خوايم درست و حسابي بزنيم تو گوششبعد از مشخص شدن وضعيت كارمحمد هم قراره يه سفربريم مشهدواي كه دلم براي سفر لك مي زنه . اونم يه سفر تو هواي سرد زمستوني ‏‏، يه سفر پر از آرامش . سفري كه همسفرت مهربون ترين و بهترين مرد دنياست .
قندعسلمون (برادرزاده ام ) هم تا قبل از سال جديد دنيا مي آد و واسمون يه عيد به ياد موندني درست مي كنه . نمي دونين از الان چه نقشه هايي براش كشيدم . كلي عروسك جور واجور براش نشون كردم كه مي خوام همشو براش بخرم .
ديگه اينكه ...

 

رويايي رو ببين كه مي خواهي ، جايي برو كه دوست داري و چيزي باش كه آرزو داري .

چون فقط يكبار به دنيا مي آيي و بس !

 

  

+ نوشته شده در  85/09/28ساعت 17  توسط سمیه  | 

چند سالی ست مرده ام .
از تو می پرسم کلاغ ها هنوز هم سیاه می پوشند و در روزنامه ها مثل سابق آگهی تسلیت دارند ؟
از تو می پرسم :
جای من ، کجای جهان خالیست ؟

تا حالا از خودتون پرسیدین اگه بمیرین کجای جهان جای شما رو خالی می کنن ؟
رئیسم با استعفام موافقت نکرد و من همچنان در محل کار سابق ام مشغول هستم . ربطش با سوال بالا ؟ اصلا قصد ندارم از خودم تعریف کنم ، ولی وقتی دیدم رئیسم ۵ روز تمام وقت گذاشت تا منو از تصمیمم منصرف کنه خوشحال شدم . آره خوشحال شدم اما مغرور نه . خوشحال به خاطر اینکه اول از همه رضایت خودم جلب شد و مطمئن شدم با وجود اینکه صفر کیلومتر بودم ، از پس کار و مسئولیتم خوب بر اومدم .اونقدر خوب که مافوق ام راضی نبود که من کارم رو ترک کنم . درسته که منم جزو آدمایی هستم که بعد از مرگم تو هیچ جای جهان جایی برام خالی نمی کنن ، اما حداقل خوشحالم که مثل بعضی ها کار نمی کنم که وقتی تقاضای استعفا می دن بهشون می گن : شما رو به خیر و ما رو به سلامت . برای قدم اول خوب بود . شاید خیلی خوب و خوشحالم .

 

امروز اولین روز باقیمانده عمر من است !!!

 

+ نوشته شده در  85/08/27ساعت 15  توسط سمیه  | 

بالاخره بعد از مدتها یکنواختی زندگی ( البته یکنواختی پر از عشق و صمیمیت ) یه موضوع پیدا کردم که بتونم درباره اش اینجا بنویسم . اونم اینه که :
من دارم کارم رو دوباره عوض می کنم . تعجب هم داره . چون ۴ ماه هم نشده که کارم رو عوض کردم . خب چیکار کنم . روحیه ثابت و آرومی ندارم . دلم می خواد همیشه خودم و وضعیتم رو تغییر بدم . فوق العاده عاشق تنوع ام . برام حس جالبی ایجاد می کنه .
نمی خواین بپرسین کار جدیدم چیه ؟ من دارم راننده یه آژانس ویژه بانوان می شم . شاید به نظر شما هم مسخره بیاد و زیاد جالب نباشه . همون طوری که برای خیلی ها این طوری بود . ولی خودم فکر می کنم بعد از دو سال کار کردن و ۶ بار تعویض شغلبالاخره تونستم کاری رو که واقعا دوست دارم پیدا کنم و عاشقانه وارد محیط کارم بشمخدایا ازت ممنونم که با وجود اینکه هیچوقت بنده ی خوبی برات نبودم ، اما هیچوقت برام بد نخواستی .
راستی تا حالا به این فکر کردین که چرا یه وقتایی آدما از روی بیماری و دیوونگی کارهایی انجام می دن که اونقدر رو دلشون سنگینی می کنه و حتی روشون نمی شه به کسی بگن چه کاری کردن تا بلکه کمی آروم بشن ؟ گاهی وقتا اونقدر خدا در حق بنده هاش مخصوصا بنده های بدش ( یکی مثل من )، لطف و مهربونی داره که وقتی تو خلوتت می شینی و فکر می کنی ، نمی دونی چطور می تونی شرمندگی این همه سخاوت و بخشندگی رو از وجودت پاک کنی . نمی دونم ولی شاید همین مهربونی بیش از اندازه آدمایی مثل من رو اینقدر بی پروا کرده .

روزها از پی هم می گذرند بی تاخیر و آنچه ذره ذره پر می سازد گذشته مان را ، چیزی نیست جز انبوه گناهان ریز و درشت . همان ها که در پس غفلت هایمان ، آینده مان را به تباهی خواهند کشید . و در این میان ، امید به رحمتت ، ای همه نور ، ما را گستاخ تر و جسورتر می سازد . دل به تو داده ایم . باشد که رحمی بر این دل بی پروا کنی .

 

آیا سقفی بالای سرت هست؟
نانی برای خوردن ،
 لباسی برای پوشیدن و ساعتی برای خوابیدن داری؟

نامی برای خوانده شدن ،
کتابی برای آموختن و دانشی برای یاد دادن داری؟

بدنی سلامت برای برداشتن سبد یک پیرزن ،
سخنی برای شاد کردن یک کودک ،
دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟

لحظه ای برای حس کردن،
قلبی برای دوست شدن و خدایی برای پرستیدن داری ؟

پس تو خوشبختی ، بسیار خوشبخت .

 

 

+ نوشته شده در  85/08/08ساعت 16  توسط سمیه  | 

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود !

۲۴سال و چند ماه از روزی که پا به این دنیا گذاشتم می گذره . سالهاست دوران خاله بازی با بچه های همسایه و گلاویز شدن با برادر کوچیکم تموم شده . مدتهاست طعم شیرین خواب صبحگاهی اولین روز تابستون ، بعد از امتحانات آخر سال سراغم نمی آد . شوق و ذوق خرید لباس شب عید و ناخنک زدن به آجیل و شیرینی سفره هفت سین دیگه یه خاطره است و بس . خیلی وقته قاطی آدم بزرگا شدم . خیلی وقتا دیگه غصه هام فراتر از کثیف شدن لباس نو و کشیده شدن بی اختیار ناخن هام روی جلد نایلونی دفترچه های اول مدرسه ام شده . مدتهاست یه قاچ هندونه کنار یه نهر آب ، تو یه بعداز ظهر تابستون زیر یه درخت ، کنار مامان و بابام نخوردم . مدتهاست که با سادگی دوران بچگی ، ناشیانه چادر سفید سرم نکردم و سراغ خدا نرفتم . باورم نمی شه اما دلم بدجوری برای روزای رفته تنگ شده .
حالا پنج سال و بیست و یک روز از روزی که پا به خونه و زندگی مشترک گذاشتم ، از روزی که با هم عهد بسته بودیم هیچوقت همدیگرو تنها نذاریم ، از روزی که صادقانه و با تمام وجود به هم قول دادیم برای همیشه مال هم باشیم می گذره . نمی دونم آیا تونستیم با همون صداقت به قولامون عمل کنیم یا نه ؟
با اینکه می دونم گذشته ها گذشته و دیگه نمی شه یه تجربه دوباره داشت ولی خیلی دلم می خواست حداقل می شد زمان رو متوقف کرد تا با یه دید باز ، دقیق و هوشمندانه ادامه راه رو طی کرد.
چشم انتظاریه روزهای آینده ، تحمل کوتاهی های گذشته رو برام آسون تر می کنه .  تنها دلخوشیم به آینده قلب پاکیه که امید به ادامه راه رو برام زنده نگه می داره . خدایا هیچی ازت نمی خوام جز سلامتی و آرامش بی پایان همسرم .

 

چقدر فاصله بین دو عمل دور است : عملی که لذتش می رود و کیفر آن می ماند و عملی که رنج آن می گذرد و پاداش آن ماندگار است .

 

 

+ نوشته شده در  85/07/13ساعت 20  توسط سمیه  | 

تازگی ها اصلا حوصله وبلاگ نویسی رو ندارم . با اینکه تازه از سفر برگشتیم ولی هنوز هم احساس خستگی می کنم .
طبق معمول هم روزای من و محمد بدون هیچ اتفاق تازه و با آرامش سپری می شه . تنها چیزی که اتفاق افتاده و خیلی خوشحالم می کنه اینکه که : < من دارم عمه می شم > فقط نمی دونم تا کی باید صبر کنم تا مهمون کوچولوی ما هم از راه برسه .
الهی عمه قربونت بره . زودتر بیا که نمی دونی چه خوابای شیرینی برات دیدم .
راستی ، دیشب با محمد رفته بودیم خیابون گردی . تازگی ها من پشت فرمون می شینم و محمد مثل پیرمردا از دور زدن تو شهر و دیدن مناظر اطراف لذت می بره . اینطوری خستگی هردومون در می ره . من عاشق رانندگی هستم و محمد عاشق یه جا آروم نشستن .
دیشب موقع گشت زدن ازش پرسیدم : خسته که نشدی ؟ بهم می گفت مگه می شه آدم با خانم گلی مثل تو بره تفریح و خسته بشه . نمی دونی چقدر سرحالم .
حرفش برام مثل یه معجون بود . خستگی رو حسابی از تنم بیرون برد . فقط از خدا می خوام بهم این توانایی رو بده که طوری براش همسری کنم که لیاقت این همه عشق رو داشته باشم .

 

هر فلج مادرزادی ، اگر قهرمان دوی سرعت نشود خودش مقصر است .

 

 

+ نوشته شده در  85/07/02ساعت 18  توسط سمیه  |